خبرگزاری مهر – گروه استانها: لنز دوربینم در روزهای گذشته صحنههای تلخِ بسیاری از ویرانیِ فضاهای آموزشی در جریان جنگ رمضان را ثبت کرده بود؛ اما مقصدِ امروزِ ما، نامی داشت که خود به تنهایی بارِ معناییِ عظیمی را به دوش میکشید. برای تهیه گزارش میدانی و مستندنگاری از خسارتهای ناشی از حملهی کورِ ائتلاف صهیونیستی-آمریکایی، روانهی «هنرستان فنی و حرفهای نمونه دولتی شهدای هستهای» در شهر کرمانشاه شدیم. جایی که قرار است دستانِ سازندهی فردای این سرزمین در آن تربیت شوند.
پس از هماهنگیهای لازم با مدیریت محترم مدرسه، به مقابلِ دربِ ورودیِ هنرستان رسیدیم. پیش از آنکه قدم به داخل بگذارم، دوربین را بالا آوردم. آثارِ بیرحمِ موج انفجار، حتی پیش از ورود، روی تابلویِ آبیرنگِ سردرِ هنرستان کاملاً واضح و مشخص بود. تابلویی که با افتخار نامِ «شهدای هستهای» را یدک میکشید، حالا در لبهها دچارِ رنگپریدگی و تابخوردگی شده بود، اما همچنان بر سردرِ این محیطِ آموزشی خودنمایی میکرد.

با همراهیِ مدیرِ دلسوزِ مدرسه که چهرهاش ترکیبی از اندوه و صلابت بود، به داخلِ محوطه هدایت شدیم. در ابتدایِ مسیرِ ورود، ردیفی از درختانِ کاج قرار داشتند که در روزهایِ عادی، تونلی سبز و جذاب را برای ورودِ دانشآموزان میساختند. اما امروز، عبور از این مسیر، قلبِ آدم را میفشرد. موجِ انفجار با چنان قدرتی از این محوطه عبور کرده بود که سوزنها و برگهایِ این کاجهایِ همیشه سبز، ریخته بودند.
قدمزنان به محوطهی عمومی و حیاطِ اصلیِ هنرستان رسیدیم. از پشتِ چشمیِ دوربین که به این فضایِ وسیع نگاه کردم، نفس در سینهام حبس شد. حیاطی که باید خطکشیهایِ منظمش محلِ صفبستنِ پسرانِ پرانرژیِ دبیرستانی باشد، حالا با فرشی زمخت از سنگهای کوچک و بزرگ، کلوخها و ترکشها پوشانده شده بود. مدیر مدرسه با دست به گوشهگوشهی این حیاطِ مجروح اشاره کرد و با صدایی که رگههایی از حسرت در آن بود گفت: «اگر در روزهایِ عادیِ فعالیتِ مدرسه سری به اینجا میزدید، حتی یک سنگریزه یا کاغذِ باطله هم روی این آسفالت پیدا نمیکردید.» او با افتخار ادامه داد که با مشارکتِ خودِ دانشآموزان، فضایِ این هنرستان همیشه مثلِ یک خانهی تکاندهشده، تمیز و مرتب بود. اما این بلایِ آوار و این صحنهی دلخراش، اثرِ مستقیمِ موج انفجاری است که در پیِ حملهی ناجوانمردانهی رژیم صهیونیستی و آمریکا به شهرِ کرمانشاه، بر سرِ این مدرسهی نمونه آوار شده است.
در میانهی همین حیاطِ پُر از سنگ، نگاهم رویِ دروازههایِ فوتبال قفل شد. دروازههایی که روزگاری شاهدِ گلهایِ پرشور و فریادهایِ شادیِ بچهها بودند. موجِ انفجار با تمامِ توان سعی بر تخریبِ آنها داشته است؛ روکشهایِ آبیرنگ و محافظِ تیرکها پارهپاره شده و تورها با خشونتی عجیب دریده شدهاند، اما اسکلتِ فلزیِ دروازه همچنان ایستاده و مقاوم، در دلِ آسفالت ریشه دوانده بود. قابی از این ایستادگی بستم؛ ایستادگیِ آهنی که نمادی از مقاومتِ پسرانِ این مدرسه بود.

همراه با مدیر، مسیرمان را به سمتِ ساختمانِ کارگاهِ رشتههایِ برق و ساختمان کج کردیم. ساختمانی با نمایِ آجری که حالا مثلِ یک صورتِ زخمی به ما نگاه میکرد. شیشههایِ این ساختمان بدونِ استثنا همگی خُرد شده بودند و قابهایِ خالیِ پنجرهها، مثلِ چشمانی نابینا به حیاطِ ویران خیره مانده بودند. وارد راهرو شدیم. در آنجا، توجهام به ستونی جلب شد که فشارِ موجِ انفجار را با تمامِ وجود لمس کرده بود. موجِ متخاصم فشارِ وحشتناکی برای تخریبِ این ستونِ باربر وارد کرده بود، اما ستون گرچه در بخشِ بالایی گچهایش فروریخته و ترکهایِ عمیق و ترسناکی برداشته بود، اما مقاومت کرده و اجازه نداده بود سقف بر سرِ کارگاه آوار شود. این ستونِ تَرَکخورده اما سرِپا، سوژهی بینظیری برای لنزِ دوربینم بود تا نشان دهم که اینجا، حتی آجرها و سیمانها هم درسِ مقاومت پس میدهند.
مقصدِ بعدیِ ما، سالنِ ورزشیِ مجموعهی هنرستان بود. جایی که روزی میزبانِ هیاهو، نشاط، دویدنها و رقابتهایِ داغِ پسرانِ دبیرستانی بود. اما درِ سالن را که باز کردیم، سایهی سنگینِ سکوت و خاک بر تنِ فضا نشسته بود. سالن، خستهتر از همیشه، نظارهگرِ تخریبِ بیرحمانهی وسایلش بر اثر موج انفجار بود. همهچیز داخلِ این سالنِ وسیع به هم ریخته و شکسته بود.
لنز دوربینم را رویِ کفپوشِ سالن تنظیم کردم. چراغهایِ بزرگ و صنعتیِ سالن ورزشی که باید از سقف آویزان باشند و نور را بر سرِ ورزشکاران بتابانند، امروز با حبابهایِ شکسته و قابهایِ کجشده، بر روی کفِ سالن افتاده بودند. کاشیهایِ تزیینیِ دیوارهایِ سالن فروریخته بودند و دستگاههایِ ورزشی به گوشهای پرتاب شده بودند. همهی این صحنهها گواهِ این حقیقتِ تلخ بودند که مکانی کاملاً آموزشی و ورزشی، که هیچ ارتباطی با جبهههای نظامی ندارد، در این حملهی ناجوانمردانه دچارِ خسارتِ جدی شده است.
سرم را که بالا آوردم، فاجعهی اصلی نمایان شد. سقفِ بلندِ سالن بر اثرِ شدتِ انفجار سوراخ شده بود. از میانِ این حفرهها، سنگهایِ سیاه و بزرگی که موجِ انفجار آنها را چون گلولهی توپ با خود آورده بود، با سقف برخورد کرده و کفِ سالن ریخته بودند. سیاهیِ این سنگهایِ بیگانه رویِ کفپوشِ روشنِ سالن، فضایِ ورزشی را بهشدت دلگیر و آخرالزمانی کرده بود. به گفتهی مدیرِ مدرسه و بر اساسِ برآوردهایِ اولیهی کارشناسان، ساختارِ این سقف به گونهای آسیب دیده که دیگر امکانِ تعمیرِ موضعیِ آن وجود ندارد و برای حفظِ جانِ دانشآموزان در آینده، باید به کلی تعویض شود. وسایل ورزشیِ گرانقیمت نیز همگی آسیب دیده و از چرخهی فعالیت خارج شده بودند.

با دلی سنگین از سالن ورزشی خارج شدیم و نوبت به بازدید از «کارگاه ساختمانی» رسید. فضایی که قلبِ تپندهی یک هنرستانِ فنی است و برای کلاسهایِ عملیِ رشتههایِ مختلف مورد استفاده قرار میگیرد. در اینجا، تضادِ دردناکی وجود داشت؛ جایی که به پسرانِ ما «ساختن» را میآموختند، حالا قربانیِ «ویرانگری» شده بود. همهچیز در این کارگاه به هم ریخته بود. از دفترِ مدیریتِ این مجموعه که تمامِ وسایلش، پروندهها و پوشهها بر اثرِ موجِ انفجار زیر و رو شده بود، تا صندلیهایِ کلاسِ درسِ عملی که به جایِ قرار گرفتن پشتِ میزها، مظلومانه روی خاک و نخالهها افتاده بودند.
اما در میانِ تمامِ این ویرانیها، در دلِ این کارگاهِ غبارگرفته و شیشههای شکسته، قابی وجود داشت که تمامِ معادلاتِ ناامیدی را بر هم میزد و روایتِ من را به نقطهی اوج میرساند. درست کنارِ دربِ ورودیِ کارگاه، یک آینهی قدی نصب شده بود. موجِ قدرتمندِ انفجار، با آن همه بیرحمی، به قابِ فلزیِ این آینه فشار آورده و آن را کاملاً کجوکوله و دِفُرمه کرده بود. فریمِ آینه تاب برداشته بود، اما وقتی در مقابلش ایستادم، از تعجب خشکم زد. شیشهی آینه، با وجودِ این حجم از فشار و تغییرِ شکلِ قاب، همچنان سالم و بیتَرَک باقی مانده بود!
دوربینم را بالا آوردم و از زاویهای عکس گرفتم که هم قابِ کجشده مشخص باشد و هم انعکاسِ روشنِ فضایِ بیرون در دلِ آینه. این آینهی قدی، برایِ من فقط یک شیءِ جانسخت نبود؛ بلکه دقیقترین و زیباترین استعاره برایِ هنرستانِ «شهدای هستهای» و دانشآموزانِ آن بود. دشمن شاید بتواند با موشکها و بمبهایش، قابِ فیزیکیِ مدرسههایِ ما را کج کند، شیشهها را بشکند، سقفها را سوراخ کند و حیاط را پُر از سنگ نماید؛ اما هرگز نمیتواند «امید»، «اراده» و «باورِ» جوانانِ این مرز و بوم را تَرَک بیندازد.

این آینه به من، به مدیرِ مدرسه و به تاریخ میگوید که این آوارها ماندگار نیستند. روزیِ نهچندان دور، همین پسرهایِ هنرستانی که دستهایشان بویِ ساختن میدهد، برمیگردند. آنها سنگها را از حیاط جمع میکنند، سقفِ سالنِ ورزشی را از نو میسازند و در کنارِ همان ستونِ تَرَکخورده که نمادِ مقاومتشان است، دوباره الفبایِ آبادانیِ ایران را مشق خواهند کرد. خورشیدِ امید، فردا دوباره در این حیاط طلوع خواهد کرد و انعکاسِ آن در آینهی بیتَرَکِ کارگاه، از همیشه روشنتر خواهد بود.
💬 نظرات خود را با ما در میان بگذارید