خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب رازدشت: شنبه، نهم اسفند ماه، روزی بود که آسمان ایران از غم، چون سربی سنگین و گرم بر سر ملت فرو نشست. خبری که مثل صاعقه بر پیکر این مرز و بوم فرود آمد، جان هر ایرانی را به لرزه درآورد؛ شهادت سید علی خامنهای، آن فرزانه عالم و رهبر بیبدیل انقلاب، در محل کارش. کسی که بیش از چهار دهه، چون کوهی استوار در برابر طوفانهای دشمنان ایستاده بود، اکنون به خون خفته بود تا پرواز دیگری را آغاز کند.
کشور در وضعیت جنگی بود. صدای غرش جنگندهها و زمزمه نبرد در مرزها میپیچید، اما این بار، سوگ رهبر، بر دلها سنگینی میکرد بیشتر از هر ترس و هراهی. خیابانها پر از جمعیتی بود که با چشمانی گریان اما قلبهایی مقاوم، به سمت میدانها و خیابانهای اصلی روانه میشدند. سیاه پوشی همه جا را فرا گرفته بود. بوی باروت و عطر نرگس در هم آمیخته بود؛ عجیبترین تضاد دنیا. در این میان، عشق و ارادت مردم به رهبرشان شکلی نمادین و عجیب به خود گرفت. در خانهها، کوچه و بازار، عکسهای آن بزرگمرد با احترامی وصفناپذیر نصب شد. اما قشنگترین و تأثیرگذارترین صحنه، نه در تظاهرات عظیم، بلکه در گوشهای دنج و آرام رقم خورد.
یک داروخانه در یکی از محلههای شلوغ تهران. جایی که مردم برای درمان دردهای جسمی خود میآمدند، اما این روزها بیشتر برای التیام دردهای روحی به آنجا پناه میبردند. درست در گوشه داروخانه، جایی که معمولا قفسههای داروها قرار داشت، تغییر کوچکی اما معنادار رخ داده بود. یک میز کوچک چوبی آنجا جا گرفته بود. روی آن میز، عکسی از آیتالله خامنهای در قابی ساده و زیبا قرار داشت. عکسی که در آن، نگاهی نافذ و لبخندی ملایم داشت؛ نگاهی که هنوز هم دلها را گرم میکرد. کنار آن عکس، یک گلدان کوچک با چند شاخه گل قرار گرفته بود. گلهایی که نماد پاکی و عشق بودند و در دل این غم بزرگ، نویدبخش امید و جاودانگی.
هر مشتری که وارد داروخانه میشد، ناخودآگاه نگاهش به آن گوشه میافتاد. برخی لحظاتی مکث میکردند، سرشان را پایین میانداختند و با چشمانی اشکبار ادامه میدادند. برخی دیگر، با احترام خاصی به سمت آن میز میرفتند، عطر گل را استنشاق میکردند و گویی با روح آن بزرگوار صحبت میکردند.
یکی از مشتریان، پیرمردی بود که اثرات جنگ و سالها سختی در چهرهاش نقش بسته بود. او با قدمهایی سنگین به سمت پیشخوان آمد. داروساز داروهایش را آماده کرد، اما پیرمرد به جای گرفتن دارو، به سمت آن میز کوچک چرخید. دستان لرزانش را روی قاب عکس گذاشت و زمزمه کرد: «حاج آقا، ما تنها موندیم… چطور بدون تو این طوفان رو طی کنیم؟»
سکوت سنگینی در داروخانه حکمفرما شد. صدای آرام داروساز شکستن سکوت را کرد: «عمو جان، ایشان رفتند اما راهشان ادامه دارد. این گلها که میبینید، از دل خاک هستند، عطرشان میماند. ایشان هم مثل این گلها، عطرشان در قلبهای ما جاودانه است.
پیرمرد سرش را بالا آورد، نگاهش به عکس افتاد و با لبخندی تلخ اما پر از اراده گفت: «حق با شماست پسرم. این ملت عاشق ایشان هستند و عشق هرگز نمیمیرد». در آن لحظه، درست در وسط هیاهوی جنگ و غم شهادت، آن گوشه کوچک داروخانه، نماد عشق بیپایان ملت ایران به رهبرشان شده بود. عشقی که نه با مرگ، نه با جنگ و نه با هیچ سختی از بین نمیرفت. آن میز کوچک، آن عکس و آن گلدان، روایتگر داستانی بود از وفاداری، ایستادگی و ایمانی که در رگهای این ملت جاری است.
این حرکت داروخانه، هرچند در نگاه اول شاید ساده به نظر برسد، اما در عمق معنای خود، یکی از زیباترین و باشکوهترین جلوههای عشق و وفاداری بود که میتوانست الگویی درخشان برای تمام جامعه باشد. در دنیایی که عادت کردهایم بزرگداشتها را با تجمعات عظیم و شعارهای بلند انجام دهیم، این سکوتِ معنادار و این کارِ کوچک دنج، پیامی عمیقتر و ماندگارتر را به دل مینشاند.
زیبایی این کار در همین «کوچکی» و «خلوت» آن بود. داروخانه جایی است که معمولاً با عجله و دغدغههای جسمی گره خورده است؛ جایی که انسانها با دردها و رنجهای تن خود روبرو میشوند. اما قرار دادن میزی کوچک با عکس رهبر و گلدان، درست در قلب این فضا، نوعی معالجه روحی» بود. داروساز با این کار نه تنها داروی جسم، بلکه داروی دل را نیز به مراجعان عرضه میکرد. او نشان داد که حتی در شلوغترین و پراسترسترین روزهای جنگ و سوگ، نباید یاد عزیزان از خاطر رفت و نباید زیبایی را از زندگی محو کرد.
این صحنه میتوانست و باید الگویی برای همه باشد؛ الگویی که میگوید برای نشان دادن عشق، لزوماً نیازی به صحنههای بزرگ و رسانهای نیست. عشق حقیقی در همان گوشههای دنج، در همان کارهای کوچک و شخصی نهفته است. اینکه یک مغازهدار، یک معلم، یک دانشجو یا یک کارمند، گوشهای از محیط کار یا زندگی خود را به یاد رهبر شهیدش اختصاص دهد، یک گل بگذارد و عکسی نصب کند، دقیقاً همان کاری است که فرهنگ عاشورایی ما را زنده نگه میدارد. فرهنگی که در آن عزاداری با شعور و معرفت گره خورده است.
این کارِ داروخانه به ما آموخت که عشق به ولیفقیه و رهبر، باید در لایههای زندگی نفوذ کند و تبدیل به جزئی از روزمرگیهای ما شود. وقتی یک شهروند عادی وارد داروخانه میشود و آن صحنه را میبیند، ناخودآگاه یادش میآید که رهبرش تنها یک سیاستمدار نبوده، بلکه یک پدر و یک معنویت محور بوده که در همه حال، حتی در خرید دارو، همراه اوست. این حس همدلی، در شرایط جنگی، از صدها سخنرانی طولانیتر اثرگذارتر است.
زیبایی ماجرا در تضاد عجیب آن بود؛ داروخانه که نمادِ درمان دردهای مادی است، تبدیل به پناهگاهی برای تسلی خاطرههای معنوی شده بود. آن گلدان کوچک، در برابر توپخانههای دشمن، ایستادگی میکرد و میگفت که ما با گل و عشق و معنویت، از این امتحان سربلند بیرون خواهیم آمد. این اقدام زیبا، ثابت میکرد که ملت ایران، حتی در اوج غم، هنر زیبا دیدن و زیبا ساختن را دارد و این هنر است که او را در برابر تمام تهدیدات مصون میدارد.
بنابراین، آن میز کوچک در گوشه داروخانه، فراتر از یک حرکت احساسی، یک منشورعملی بود برای همه ما؛ منشوری که میگفت عشق را باید در قلب کار و زندگی جاری کرد، نه اینکه آن را فقط در مناسبهای خاص به نمایش گذاشت. این سادهترین و در عین حال، پایدارترین راه پاسداشت خون شهیدان و ادامه دادن راه آنهاست.
او هرچند در سوگ نشسته و هرچند آسمان کشورش پر از ابرهای جنگ است، اما با قرار دادن عکس رهبرش در خانهها، محل کارها و حتی در گوشه یک داروخانه، به جهان پیام میدهد که ما هرگز تنها نیستیم. رهبرمان در قلبهایمان زنده است و این راه را تا پیروزی نهایی ادامه خواهیم داد. آن گلدان هر روز آب داده میشود تا شاید رگهای از زندگی و امید را در دل این سوگ بزرگ زنده نگه دارد؛ امیدی به رهایی و پیروزی، همانطور که سید علی آرزو کرده بود.
💬 نظرات خود را با ما در میان بگذارید